آقا يک خبر کاملا جديد: گوگل برای نوروز يک لوگو عيدانه در صفحه اول خواهد داشت!
حالا اين که در google.com/fa باشه يا در صفحه اصلی google.com ديگه واقعا با خداست.
در ضمن، ما کاملا خوبيم. غم دوری از ايران و خانواده آزاردهنده است و اين حقيقت که دولت فعلی مشغول کری خوندن و کل کل کردن با آمريکاست خيلی کمکی به اين که آدم بتونه راحت بياد ايران و برگرده نمیکنه.
عيد همتون مبارک
باباييش
از خريد برگشتيم خونه. کفشهای ياسی رو در آوردم و فرستادمش تو هال. بهش ميگم يک کمی تو اتاق بچرخ تا بيام لباسهات رو عوض کنم. ميبينم داره دور خودش ميچرخه!!!
امروز هم وقت ناهار کمی گذشته بود و ياسيه گشنه داشت بهانه ميگرفت و گريه ميکرد. بهش ميگم برو تو اتاقت گريه کن. گريهاش رو قطع ميکنه، ميره تو اتاقش و دوباره گريه رو از سر ميگيره!!!
الان هم يک تلنبه آورده بود و ميخواست منو باد کنه. وقتی بهش ميگم دوچرخه رو با تلنبه باد میکنيم، ميره رد کار خودش.
بچه به اين حرف گوش کنی کجا ديدين؟ فقط امان و فرياد از وقتی با دوشاخه بازی ميکنه، کليد روشن و خاموش وسايل مختلف رو ميزنه، دستش نزديکه لای در بمونه و هزارتا کار خطرناک ديگه. اگر اصلا صدامون رو شنيد!!!
---------
پ.ن: بيخيال پرونده هستهای ايران. بيخيال فحش و فحشکاريهای تو دنيا. بيخيال دستگيريها و شکنجهها. بيخيال مسابقه کاریکاتور همشهری. بيخيال اين دل که دارن توش رخت ميشورن. بچهها رو عشق است.
امروز ظهر کمی دراز کشيدم. يک صحنه همش تو ذهنم تکرار ميشد، از طرفی خندم ميگرفت و از طرف ديگه هنوز از يادآوريش وحشت ميکنم.
جريان از اين قرار بود که دفعه آخری که رفتم ايران، با مامان و مامانبزرگ و همه خالهها و دخترخالهها رفتيم اصفهان. اين سفر رو با قطار ترتيب داديم که لذت دور هم بودن توی قطار رو هم از دست نديم. موقع برگشتن، قطار حدود ساعت ۴:۳۰ صبح رسيد به ايستگاه تهران.همه خواب آلوده از قطار پياده شديم و هر کسی چيزی به دست داشت از پله برقی يا از پله عادی بالا ميرفت. يک باربر اومد بار ما رو گذاشت روی چرخهای مخصوصشون و از پلههای معمولی کشوند بالا (يعنی آسانسور که سهله، سطح شيبدار هم برای اين بنده خداها ندارند!!!) . مامان و بقيه هم دنبال اون آقا از پلهها رفتند بالا. چون ياسی بغل من خواب بود تصميم گرفتم از پله برقی برم بالا. جلوی من پسربچههای راهنمايی بودند که دسته جمعی از طرف مدرسه اومده بودند. همه هم وسايل و سوغاتيهاشون دست خودشون بود. آقای مراقب پايين پلهها ايستاده بود. به بچهها نگاه ميکردم و محو ايام سرخوشی و خندههای بيخيالشون شده بودم. در همين فکرها بودم که رسيدم نزديکيهای آخر پلهها که يکدفعه متوجه تلنبار شدن بچهها روی هم شدم. ظاهرا يکی از بچهها وسايلش رو گذاشته بوده روی پله، تامياد ورداره میافته زمين و هرکی ميرسيد سر پلهها میافتاد روی بقیه! ياسی به بغل موندم چيکار کنم! فرياد ميزدم و بهشون ميگفتم زودتر بلند بشيد که من بچه بغلمه ولی مگه تو اون وسط کسی ميتونست بره کنار. بقيه هم مثل ماست وايساده بودند و اصلا کمک نميکردند!!! نميتونم وحشتی که تو اون لحظه داشتم و توصيف کنم. همه هراسم هم از ياس کوچولوم بود که چه بلايی توی اون کوه چمدون و دست و پا و پلههای فلزی متحرک سرش مياد! فقط نميدونم چه جوری شد که من به پشت افتادم روی پلهها و ياسی رو گرفتم بالا. خوشبختانه دخترخالهام چند پله جلوتر از من بود و ياسی رو به سرعت از من گرفت. به کمک بقيه اومدم بيرون و اينقدر ترسيده بودم که اصلا يادم نيست چی به سر بقيه اومد. خلاصه اگر هم اتفاقی برای کسی اونجا افتاد، ما خبردار نشديم. نميدونم کی اين مسوليت به اين بزرگی رو قبول ميکنه که اينهمه پسر بچه شيطون رو ببره اينور و اونور. و چرا اينقدر مراقب براشون کم ميگذارند؟!
پ.ن: اول سفر هم يکی از بيرون سنگ پرت کرد و خورد به کوپه بغلی که پر دخترهای دبيرستانی بود. سنگه درست به سر خانم ناظم بيچارشون فرود اومده بود و سرش کاملا ورم کرده بود.
اين مملکت خُله:
۱- درختها شکوفه زدن!
۲- موقع رانندگی بدون راهنما جلوی هم میپيچند.
۳- درختها شکوفه زدن!
۴- وسط زمستون، صبحها ميتونی بدون ژاکت بيرون بری (بيشتر روزها).
۵- درختها شکوفه زدن!
۶- تو خيابون که راه ميری، اجتماعهايی رو ميبينی که به راحتی دارن به بوش بد و بيراه ميگن.
۷- درختها شکوفه زدن!
۸- طرف پشت ماشينش نوشته: بچه من بهترين شاگرد کلاسشونه.
۹- درختها شکوفه زدن!
۱۰- ...
فکر کنم همه اينها بهونه است. فقط مهم اينه که درختها شکوفه زدن! اين موقع سال دلم برای ايران پر ميکشه. هرچند که هيچ وقت از ديد و بازديد عيد خوشم نيومد.
----------------------
برای ياسی دارم کتاب ميخونم:
من: بوی علف تازه گاو رو خوشحال ميکنه!
ياسی: مامانی
و منظورش اينه که بوی علف تازه مامانی رو هم خوشحال ميکنه!!!
همسايه بغل دستی ما يک آقای نسبت تِپِله (به کسر ت و پ تو فرهنگ لغت من يعنی تپل و قد کوتاه) با بالای سر بی مو و پشت موی بلند و چرب و چيلی. ما به اين نتيجه رسيدیم که اين آقا موزيسينه. اينو ساعت يک نيمه شب سه هفته پيش حدس زديم، وقتی که صدای آهنگش نميگذاشت بخوابيم. فردای اونروز به مدير مجتمع (اگر اسمش همين باشه) گفتيم. بعد از چند ساعت کلی شرمنده شديم چون خانم مسئول زنگ زد و گفت همسايه بغل دستی ميگه من هم صدا رو شنيدم ولی نميدونم از کجا مياد! اينجا بود که ما يک کمی پيش خودمون گفتيم عجب آدم چاخانيه (چون صدا کاملا از ديوار ميومد و اينو ما مطمئن بوديم). خلاصه اين جريان گذشت و ما هر شب کم و بيش از موسيقی منزل همسايه مستفيض ميشديم.
ديشب ديگه واقعا شورش رو در آورده بود. بقدری صدا زياد بود که ما کلافه شديم. ساعت ۱۲ نيمه شب باباييش رفت از پشت ساختمان (نزديک اتاق خوابها) نگاه کرد و ديگه يقين کرديم که خودشه. و آقا نه تنها موسيقيدان نيست بلکه داشت بازی کامپيوتری ميکرد و صداهايی که ما ميشنيديم آهنگ بازی و بعد صدای انفجارها بوده. اين بود که ديگه از اينکه دل نازک يک هنرمند به درد بياد نترسيديم و رفتيم در خونهاش (البته من از پشت در خودمون با لباس خواب گل منگلی فقط جبهه رو نگه داشته بودم). ولی هر چی باباييش زنگ زد کسی جواب نداد. يعنی اينقدر صدا بلند بود که ظاهرا نميشنيد. حالا من و باباييش قراره برای اين آقا يک هدفن بگيريم که هرچقدر خواست صدا رو بلند کنه بدونه اينکه مزاحم کسی بشه!
شب يلدای همگی خوش...
يک سوال از همه کسانی که خارج از ايران زندگی ميکنند، ميشه بگين شما چه کارهايی برای سرگرمی و پرکردن وقتتون ميکنيد؟ خصوصا اگر يک بچه تمام وقت توی خونه دارين.
پ.ن: وبلاگ با شکل و ظاهر قبلی حذف ميشه!!! فعلا مجبور شدم به اين شکل و قيافه درش بيارم...
به غير از آشنايی با دو گروه از دوستان باباييش، از وقتی اومديم اينجا با سه گروه ايرانی برخورد کردم:
۱- کارمند بانک A که از دور حدس زدم ايرانيه (ميدونيد از کجا ديگه!) با روی باز هم باهامون برخورد کرد و خيلی خوش و بش کرد. ولی برامون حساب باز نکرد (معتقد بود که حساب ايرانيها رو تا زمانيکه Social security Number رو اعلام نکنيم ميبندند و اون موقع هنوز ما اين شماره کذايی رو نگرفته بوديم ولی دقيقا فردای همون روز، ما بدون داشتن SSN از شعبه ديگه حساب باز کرديم و حسابمون هم سرجاش موند).
۲- کارمند بانک B که از وجنات اين يکی خانم هم ميشد کاملا حدس زد که ايرانيه. من هم خوشحال از اين که يک هموطن ديدم ازش پرسيدم: شما ايرانی هستيد؟ فرمودند: Yes! و وقتی کارم تموم شد عنايت کردند: Anything else for today?
۳- مشتريهای توی فروشگاه که اين يکی نوبر بود. زن و شوهری که خواهر و مادر همديگه رو گلبارون ميکردند و صدای بد و بيراه گفتنشون به همديگه ما رو متوجه کرد اينا ايرانی هستند!!!
پريشب باباييش خواب ديده بود که توی اتاق خونه پدريش دراز کشيده و يک هواپيما طوری اومده پايين که از پنجره کاملا قابل ديدنه. اولش خواب براش يک شوخی بود! ولی وقتی خبر سقوط هواپيما رو فهميديم، تازه متوجه شديم پرواز دادن يک هواپيما با نقص فنی شوخی بوده... کی بايد جواب اين شوخی رو بده؟؟؟
بلاخره اومديم خونه خودمون. وسايل بعد از حدود يکهفته بدقولی شرکت حمل و نقل، صبح جمعه گذشته به دستمون رسيد و ما عملا ساکن خونه خودمون شديم.
هفته پيش به کل بیخانمان شده بوديم. خونهای که در اختيارمون گذاشته بودند رو بايد سهشنبه گذشته خالی ميکرديم. وسايل خودمون هم نرسيده بود. اين بود که مجبور شديم بريم هتل! از طرفی هم ياسی از دوشنبه تب کرد شديد! تصورش رو بکنيد، با يک بچه تبدار، توی هتل! خلاصه که روزگاری بر ما گذشت که اصلاْ خوشايند نبود. ولی احساس ميکنم اوضاع داره بهتر ميشه. صبحها باباييش رو ميبريم ميرسونيم و يا باباييش با دوچرخه ميره و بعد من و ياسی با هم هستيم. راستش هنوز نميدونم کجاها ميتونم ببرمش و يا چه سرگرميهايی داريم. بهترين کاری که خودش هم کلی لذت ميبره، زمين بازی مجتمع خودمونه.(اگه بشه اسمش رو مجتمع گذاشت).
-------------------
چند روز پيش با ياسی خانم تو اين شهر درندشت(شهرهای به هم چسبيده درندشت) گم شديم! ماجرا از اين قرار بود که رفتيم ماشين خودمون که رسيده بود رو تحويل گرفتيم. من و ياسی تو ماشين کرايهای، باباييش هم تو ماشين خودمون راهی جايی شديم که ماشين کرايهای رو پس بديم. تو کل مسير که خيلی هم کم نبود و حدود يکساعت و نيم تو راه بوديم من پشت سر باباييش بودم و مشکلی نبود. رسيديم به اتوبان ۱۰۱ که پرترافيکترين اتوبان اين دور و بره (تا اونجا که من ديدم تا به حال). يک ماشين بين ما و باباييش فاصله افتاد. منهم تغيير مسير دادم و رفتم باند دوم که بتونم فاصلهمون رو جبران کنم که متاسفانه باند دوم با سرعت کمتری از باند اولی ميرفت و من گير افتادم. اون لحظهای که احساس کردم باباييش رو نميبينم، داشتم از ترس ميمردم. پاهام بی حس شده بود و کلهام داغ کرده بود. ديدم ادامه مسير بیفايده است چون نميدونستم کدوم خروجی مقصده. به همين خاطر از اولين خروجی رفتم بيرون که برگردم خونه. يکدفعه متوجه شدم خوشبخانه خروجی درسته. يک کم شهامت به خرج دادم و دنبال تابلوهای راهنما رو گرفتم و رفتم جلو تا رسيدم به جايی که ماشين رو بايد پس ميدادم. حالا موندم با ياسی و کالسکه و صندلی ماشين ياسی خانم و کلی چيز ديگه که تو ماشين مونده چه بکنم؟! در حال خالی کردن ماشين بودم که باباييش بهم زنگ زد و بهش گفتم کجاييم. ماجرا ختم به خير شد ولی واقعا تصميم گرفتم کمتر به باباييش متکی باشم.
تلفن که زنگ زد، به دو گوشی رو برداشتم. اونور خط ياسی خانم بود که با بابايیش رفته بودند زمين بازی مجتمعی که فعلا توش ساکنيم. تعجب کردم که چرا باباييش با موبايلی که مال کاناداست (هنوز موبايل اينجايی نگرفتيم) و کلی هزينه اضافی داره يک همچين بازی رو به ياسی پيشنهاد کرده! شروع کردم به حال و احوال کردن با دخملک و با هم ديگه شعر خونديم و گپ زديم. بعد ازش خواستم گوشی رو به باباييش بده. باباييش که گوشی رو گرفت، تازه دوزاريمون افتاد که دخترک خودش سرخود شماره گرفته و باباييش فکر کرده الکی داره حرف ميزنه!!! (البته همه شماره رو ياسی نگرفته بود، فقط دکمه redial رو زده بود).
حدود ده روزی ميشه که کانادا رو ترک کرديم. تمام مراحل ورود به آمريکا (اعم از گمرک و مراحل مهاجرتی) تو خود اتاوا انجام ميشد. برخلاف چيزی که شنيده بوديم در مورد گشتن و سوال پيچ کردن ايرانيها، خوشبختانه برای ما مشکل خاصی نبود و همه چی استاندارد پيش رفت. با همه اين اوصاف، آخرين مسافری بوديم که سوار هواپيمای پرواز اول شديم! هواپيما (بخوانيد اتوبوس) اينقدر کوچولو بود که فقط حدود ۱۰-۱۵ رديف صندلی داشت که در هر رديف در هر سمت دو صندلی بود و يک مهماندار هم که بنده خدا برای توضيح کارهای امنيتی (استفاده از ماسک اکسيژن و جليقه نجات) پانتوميم بازی ميکرد. بعد هم مثل شاگرد رانندهها يک سری تنقلات آورد که خريدنی بود (چیپس کوچيک پرينگل ۲ دلار!). پرواز دوم از شيکاگو تا سن هوزه (San Jose) طولانیتر بود. بازهم جزء آخرين مسافرهايی بوديم که سوار شديم. دخملک اولش خوب بود ولی بعد که خسته شد مرتب بهانهگيری ميکرد. در نهايت مجبور شديم سی دی مورد علاقهاش (رنگين کمان يا به قول خودش "چی يا"(=چرا)) رو براش بگذاريم که بعد از اونهم خوابش برد. موقع تحويل بار فهميديم که چون دوتا پرواز خيلی به هم نزديک بوده، چمدونها تو شيکاگو جا مونده! بعد هم اومديم خونهای که شرکت برامون اجاره کرد بود (تا خودمون خونه پيدا کنيم). متاسفانه هر کاری کرديم رمزی که بهمون داده بودند کار نکرد و ما شب اول رو راهی هتل شديم! (از اعصاب خورديش ديگه هيچی نميگم) فردای اون روز هم با يک خانمی که راهنمای ما هست رفتيم برای گرفتن خونه که متاسفانه هر چه بيشتر گشتيم، کمتر يافتيم. به نظرم آپارتمانهای اتاوا بهتر از اينجاست (به دليل خطر زلزله، اينجا به ندرت ساختمانها بيشتر از سه طبقه دارند). همچنان هم دنبال خونه هستيم. برخلاف اتاوا که از سر شهر ميتونستی ته شهر رو ببينی، اينجا اينقدر درندشته که کلی زمان لازم داره که دو رو بر رو بشناسيم. هر چند که اتاوا رو بخاطر خلوتيش، رودخونهای که نزديک خونمون بود با مسير پيادهرويش خيلی دوست داشتم (واقعا جذابيت ديگهای برام نداشت)، ولی فکر کنم کم کم از اينجا هم داره خوشم مياد. هرچند که فعلا برای اظهار نظر خيلی زوده... ------------------------ ديشب هالوين بود. از ساعت دو جشن شرکت باباييش شروع ميشد. خلاصه رفتيم برای ياس بانو خانم يک لباس اژدها خريديم و برای خودمون يک تیشرت هالوينی! جای همگی خالی بسيار خوش گذشت و اگر مجبور نبوديم برای ديدن خونهای بريم اصلا دوست نداشتيم اونجا رو ترک کنيم. ياسی که با ديدن اونهمه قيافه عجيب و غريب پاک مات و مبهوت شده بود. دخترکمون هم کلی مورد استقبال قرار گرفت و کلی ازش تعريف و تمجيد شد. شب هم با يکی از دوستان رفتيم به شهری به نام Los Gatos که حدود ۳۰ کيلومتر با اينجا فاصله داشت. تو مرکز اين شهر خيابونی هست که به خاطر هالوين پليس خيابون رو ميبنده و مردم خونههاشون رو تزئين ميکنند و خلاصه کلی شلوغ پلوغ ميشه. جای همگی خالی، بسيار ديدنی بود. دخترک هم که تازه با سنت حسنه Trick ro Treat آشنا شده بود، کلی کيف ميکرد و حاضر نبود اونجا رو ترک کنه. بهر حال اولين تجربه هالوينی با دخترکمون بسيار خوشايند بود. فقط جای تاسف اينجاست که از اين به بعد دخترکم هالوين رو ميشناسه ولی با چهارشنبه سوری کاملا بيگانه خواهد بود...
خونمون بهم ريخته است. منتظر کسانی هستيم که بيان وسايلمون رو جمع کنند و بار کاميون. دل کندن از اينجا هم برام سخته، ولی غمانگيز نيست. مطمئنم جای ديگه موقعيت بهتری در انتظارمون خواهد بود. پس پيش بسوی آينده با ديد مثبت...
تا بحال جايی بودين که از سکوتش گوشهاتون زنگ بزنه؟ جايی که حتی با وجود ترس از خلوتی و سکوتش به خودتون جرات بدين و دلتون بخواد تو يک هوای ابری با نم نم بارون قدم بزنين؟ در فاصله بيست دقيقهای از خونه ما، يک پارک جنگلی بسيار قشنگ هست بنام "پارک گتينو". اين پارک درياچه ها و مناظر زياد و بسيار قشنگی داره. راههايی هست که ميتونی تو جنگل پيادهروی کنی و يا درياچه رو دور بزنی. تعطيلات آخر هفته گذشته بعد از گذروندن يک صبح بسيار بد همراه با سر درد و حالت تهوع (که فکر کنم بخاطر خوردن آش رشته بود)، بعد از ظهر از شدت بیحوصلگی از خونه زديم بيرون. طبق معمول از بی برنامگی راهی پارک گتينو شديم. در راه برگشت خواستيم يک مسير جديد رو امتحان کنيم که اشتباهی سر از يک درياچه درآورديم بنام Meech Lake. هر چند که قبلا هم اونجا رفته بودم ولی اينبار يک چيز ديگه بود. از ديدن مناظرش بقدری لذت بردم که حد و حساب نداشت. حيف که دوربين همراهمون نبود که شما رو هم در لذت بردن از مناظرش سهيم کنم. ------------------
زنگ خطر آتش نشانی هم برای ما شده مصيبت! تو ساختمون ما ماهی يکبار تست آتش نشانی انجام ميشه (دقيقا چی رو تست میکنند منهم نميدونم). تا دو ماه پيش اينکار با اعلان قبلی و اطلاعيههايی که دم در آسانسور هر طبقه ميزدند انجام ميشد. من هم سعی ميکردم تو اون مدت خونه نباشم که صدای گوش خراشش ياسی رو اذيت نکنه. مثل اينکه مسئولين ساختمون به اين نتيجه رسيدن که بهتره برای سورپريز کردن اهالی، اينکار رو تو ساعتهای مختلف و بدون اطلاع قبلی انجام بدن. دفعه قبل زمانی بود که من داشتم با مامان صحبت ميکردم. ياسی بقدری از صدای "بوق بوق" زنگ خطر ترسيده بود که پريده بود بغل من، سرش رو گذاشته بود روی شونم و حاضر نبود هيچ جايی رو نگاه کنه. تا مدتها هم اين مشکل رو داشتيم که هرچيزی بوق ميزد، ياسی چشماش گرد ميشد و شروع ميکرد تکرار کردن صدا که معلوم بود ترسيده. اينبار سر ظهر، بعد از غذا، وقتی ميخواستم ياسی رو بخوابونم با صدای دلنواز "توجه توجه، اين فقط يک تست است" ياسی پريد بغلم. اينبار بدتر از دفعه قبل، سرش رو گذاشته بود روی سينهام و دستم رو ميگرفت و ميگذاشت روی گوشش. فکر کنم کمی تب کرده بود. زود هم گرفت خوابيد. اميدوارم مريض نشه. اگر قرار بود اينجا بمونيم حتما به خاطر اين کارشون ميرفتم اعتراض ميکردم. خدا به خير بگذرونه...
ميگم: ميدونی مامان عاشقته؟
ميگه: آده (منظورش آره است)
ميگم: تو هم مامان رو دوست داری؟
ميگه: نه! و بعد ميخنده و در ميره.
به نظر شما با چه اميدی به زندگی ادامه بدم؟ 
وقتی حدود نه سال پيش با باباييش آشنا شدم، اينقدر مشکل جلوی رومون بود که اصلا نميدونستيم برامون فردايی هست يانه.
وقتی چهار سال و نيم پيش باباييش اومد کانادا، به قدری ناراحت بودم که فکرش رو هم نميکردم دوباره يک روزی همديگرو ببينيم.
وقتی سه سال پيش با باباييش ازدواج کردم، چنان از گرفتن ويزا نا اميد بودم که خودم رو برای شروع زندگی مشترک تو ايران آماده ميکردم.
وقتی دو سال و نيم پيش اومدم کانادا، خيلی تنها بودم و بيشتر وقتها دلم گرفته بود.
وقتی دو سال پيش ياسی رو حامله شدم، همش نگران اين بودم که بدون تجربه چه جوری از پس کارها برمياييم؟
وقتی يکسال و نه ماه پيش مامان اومد پيشم، دلم برای ايران پر ميکشيد.
وقتی يکسال و نيم پيش رفتیم ايران، موقع ويزا گرفتن تصميم قطعی گرفتيم که مهاجرتمون رو درست کنيم.
وقتی ده ماه پيش باباييش کاملا بيکار شد، به خودمون فحش ميداديم که چرا هنوز برای مهاجرت اقدام نکرديم!
وقتی هفت ماه پيش باباييش يک کار خوب تو آمريکا پيدا کرد، اصلا فکر نميکرديم تو مصاحبه قبول بشه.
وقتی پنج ماه پيش باباييش از پس مصاحبه براومد، همش فکر ميکرديم که سفارت بهمون ويزا نميدن! (به دلايلی که افتد و دانيد)
وقتی يک هفته پيش سفارت بدون مشکل بهمون ويزا داد، تصميم گرفتيم اينبار تو کشور همسايه کار اقامت رو درست کنيم. و اينبار تصميم قطعی دارم که به زندگی با ديد مثبتتری نگاه کنم. کسی از فرداش چی ميدونه؟ شايد اونجا برامون بهتر باشه. هرچند که دل کندن از اينجا به سختی دل کندن از ايران نيست، ولی ميشه گفت يک جورايی بهش عادت کردم.
---------------------------
ياسی بسيار مخرب شده. مدام در حال خاموش / روشن کردن کامپيوتر و تلويزيون و ويديو هستش. يا مداد شمعی دستشه و آثار کوبيسم روی در و ديوار ميکشه. حرف زدنش خيلی بامزه است. خيلی چيزها رو فقط اولش رو ميگه. عاشق زيتونه که بهش ميگه "زی". اينبار که برديمش دکتر دو تا واکسن آخريش رو هم زد. وزنش از دو ماه پيش به اينور زياد نشده بود که دکتر معتقد بود بخاطر فعاليتشه. به اين نتيجه رسيدم که اصلا نبايد نگران برقراری ارتباطش با انگليسی زبانها باشم چون که فعلا در تلاشه به خانمهای مسن ساختمون يا هرکی که باهاش بيرون از خونه حرف ميزنه فارسی دست و پا شکستهاش رو غالب کنه. متاسفانه هرچی تلاش ميکنم بجای "سلام" معادل انگليسیش يعنی "Hi" که خيلی تلفظش راحتتره ميگه. خدا نکنه بخوام کمی آرايش کنم. کوچکترين تغيير رنگ روی لب رو با انگشتش امتحان ميکنه و بعد روی لب خودش ميکشه. خدا به داد ما برسه با اين وروجک قرتی وقتی که ۱۴ - ۱۵ ساله بشه!
پ.ن. اين متن رو حدود ۱۰ روزی ميشه که نوشتم ولی نميدونم چرا تو پست کردنش تنبلی ميکردم. ببخشيد اگر خيلی 'آپ تو ديت' نيست.
![]() |
![]() |
|
سند ۲ |
سند ۱ |
وقتی ياسی نوزاد بود، هميشه نگران خفه شدنش تو خواب بودم. گاهی که بيشتر از ۲ ساعت در طول شب بيدار نميشد، اينقدر انگولکش ميکردم که جيغش بره بالا و خيالم راحت بشه که خوب زنده است. بعد مکافات دوباره خوابوندنش خودش داستانی ميشد. بعد که راه افتاد هميشه نگران اين هستم که از جايی بيفته و يا يک بلايی سر خودش بياره.
تازگيها هم يک نگرانی به همش اضافه شده و اون دزديده شدنشه. اوضاع از زمانی بدتر شد که دختر بچه چينی رو تو تورنتو از اتاق خوابش که طبقه دوم بود دزديدن و بعد جنازهاش پيدا شد. اين ماجرا به قدری روی من تاثير گذاشته که حتی در طول روز که چند بار ممکنه از خونه بريم بيرون بازهم در رو چندين قفله ميکنم. و يا شبها به کوچکترين صدايی از جا میپرم و يا گاهی که ميخوام برم آشغال رو بندازم تو شوتينگ همش نگرانم که نکنه يکی تو اين فاصله آزاری به ياسی برسونه. در حاليکه فاصله آپارتمان ما تا شوتينگ ۲ تا خونه بيشتر نيست. چند شب پيشها هم خواب ميديدم که رفتم دکتر و ياسی رو تنها گذاشتم تو خونه. انقدر اضطراب دارم که اصلا نميتونم به کارم برسم و همش عجله دارم زودتر برگردم خونه. وقتی از خواب بيدار شدم از شدت دلشوره نميتونستم آروم بگيرم. خسته خسته بودم و دلم ميخواست گريه کنم.
فکر کنم اميدی به بهبودم ديگه نيست. تا آخر عمرم نگرانيهای ياسی با من خواهد بود...
*****************
پ.ن: راستی، کسی از آلوچه خانم خبر نداره؟
اينقدر غيبتم طولانی شده بود که ديگه نميتونستم بيام چيزی بنويسم. دنبال يک بهانه و اتفاق خيلی هيجان انگيز بودم. ولی چنان درگير روزمرهگی شديم که هيچ اتفاق قابل عرضی هم به ذهنم نميرسيد. البته يک دليل ديگه هم کم شدن خواب گل بانوی ماست که در کل روز حداکثر ۲ ساعت ميخوابه که من تو اين دو ساعت مجبورم هم شام شب رو آماده کنم و هم اينکه به دلمشغوليهای خودم برسم که اکثرا دوميش وصال نميده. خلاصه الان که دخملک خوابيد، بدو نشستم پای کامپيوتر. از خودش بگم که بسيار شيرين شده. سماجتش در حرف زدن بينظيره (کاش مامانش هم نصف اين سماجت رو برای يادگيری انگليسی داشت). بيشتر کلماتی رو که ميگه بايد حدس بزنيم چيه. گاهی هم وقتی در فهموندن منظورش عاجز ميشه کفرش درمياد. بجز کلمات عادی مامان و بابا و آب و هام و ... يکسری چيزهايی که ميگه اينهاست:
اَتس = عکس ، بابون = بارون ، آبوم = آبميوه ، آده = آره ، قون قو(اين يکی ديگه نوبره) = همه گونه پرنده مهاجر اعم از مرغابی، غاز و مرغهای دريايی...
ولی از يک چيزی خيلی عذاب ميکشم و اون وقتيه که باهاش بيرون از خونه انگليسی حرف ميزنند و دخترکم هاج و واج نگاهشون ميکنه و برخلاف طينتش که خيلی زود جوشه، خودش رو کنار ميکشه و با تعجب نگاهشون ميکنه. خلاصه که من و باباييش هلاکشيم.
خبر دوم که قرار بود اول بگم اينه که امروز سالگرد آشنايی من و باباييشه. آشنايی که يک کم زودتر بود ولی امروز روزيه که ما تصميم گرفتيم يک کمی با هم گوگوری بشيم. امروز نه سال از اون روز ميگذره و من تا اين لحظه از صميم قلب از انتخابم راضيم و خدا رو شکر ميکنم که همسفر خوبی مثل باباييش رو يارم کردم. باباييش، بيشتر از نه سال پيش دوستت دارم و اميدوارم تا آخر عمرم هم همين آرامشی رو که الان در کنارت دارم داشته باشم.
يکشنبه هفته پيش ديگه به اين نتيجه رسيديم که بد نيست بريم کمی گوشت و مرغ بخريم و از حالت مهمون بودن در بياييم. به اين بهانه حاضر شديم و رفتيم تو پارکينگ. اولين چيزی که جلب توجهمون رو کرد صندوق عقب باز ماشين بود. حالا من و بابابيش داريم فکر ميکنيم که کدوممون اين دسته گل رو به آب داديم. تو صندوق عقب رو هم نگاه کرديم و ديديم کالسکه ياسی سرجاشه. هنوز خدا رو شکر که به خير گذشت کامل از دهنمون در نيومده بود که من نگاهم افتاد به آينه بغل راننده که ديدم شکسته است. با ترديد و کمی ترس بابايی رو صدا زدم و رفتيم ديديم ای وای. شيشه شکسته شده و CD ماشين نيست. کاش فقط ماجرا همين بود. دزد بی انصاف نه تنها شيشه و آينه سمت راننده شکسته بود، بلکه برای اينکه بتونه CD رو در بياره کل کنسول جلو رو داغون کرده بود. تمام دريچههای AC شکسته شده بود و سيمهای اون پشت همه ريخته بودند بيرون. خلاصه در و پيکر هر جا رو هم که تونسته بود باز کرده بود و با حداکثر خسارتی که ميتونسته بزنه هرچی که تونسته بود برده بود.
به مسئول ساختمون گفتيم که ايشون فرمودند ما مسئوليت قبول نميکنيم. حالا در نظر بگيريد که اين موضوع تو پارکينگ سرپوشيده ساختمان اتفاق افتاده.به پليس زنگ زديم، شماره سريال سيستم رو ازمون گرفت و گفت اگر پيدا شد خبرتون ميکنيم (اصلا برای بازديد هم نيومدند!). بعد به بيمه زنگ زديم. از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون اين سيستم رو باباييش يک هفته قبل از اومدن ما بسته بود رو ماشين که برامون سورپريز بشه. همون موقع هم بيمه ماشين رو کامل کرده بود. که خيالمون راحت باشه. ولی با توجه به اينکه هنوز زمان پرداخت بيمه ماهيانه نرسيده بود شک داشتيم که آيا بيمه اين مورد رو قبول ميکنه يا نه!
فردا صبح باباييش ماشين رو برد تعميرگاه. بازرس بيمه هم رفت و بازديد کرد و بعد از کلی آره و نه، بلاخره کاشف به عمل اومد که بيمه نازنين هزينه تعميرات و همچنين خريداری يک سيستم جديد رو تقبل ميکنه (البته جز ۵۰۰ دلار ناقابل که از کيسه ما رفت). در ضمن برای مدتی که ماشين تعميرگاه بود، يک ماشين هم برامون کرايه کردند (که باعث بسی خوشحالی ما شد).
ما که از رو نرفتيم. ديروز رفتيم CD جديد خريديم البته با يک دزدگير (که خيلی هم ميدونيم فايدهای نداره). فقط اينبار بايد دعا کنيم که دزده چشمش ماشين ما رو نگيره. آمين...
برای نوشی خوشحالم. برای نوشی که به عنوان يک مادر حق و حقوقی داره که متاسفانه خيلی وقتها نديده گرفته ميشه. من کاری ندارم که نوشی چرا داره از شوهرش جدا ميشه. اصلا کاری ندارم که چه جور آدميه. فقط ميگم مادر بودن نوشی محترمه و نبايد ناديده گرفته بشه.
جوجهها خوش برگشتين پيش مامان نوشی ...


